لکلکی مهربان «رز» را به منقارش گرفته بود و دور زمین میچرخید تا بهترین مادر و پدر جهان را پیدا کند و «رز» را به آنها تحویل دهد. از «بوئنوس آیرس» شروع کرد. شهر شلوغی بود و پر از پدر و مادر. اما خانه «رز» آنجا نبود. «بارسلون» شهر خوبی بود اما مادر و پدر «رز» آنجا نبودند. لکلک مهربان شنیده بود شهر زیبایی به نام قزوین در ایران وجود دارد که مادر و پدرهای مهربانی دارد. لکلک مهربان خیلی زود به ایران و قزوین رسید. پیداکردن مادر و پدر «رز» اصلا سخت نبود. مهربانی راهش را پیدا میکند. پدر و مادر «رز» در خانه چشمبهراه «رز» بودند. لکلک قصه ما به رسالتش عمل کرده بود؛ دنیایی از عشق و مهر و آرامش را به «مرضیه» و «محمدامین» هدیه داد بود. هنوز یک چیزی کم بود. کوآلا باید لالایی آنها را مینوشت... و نوشت...
رز نـــــامه
اولین لحظههای رسیدنم به کره زمین
خودمونیم چقدر حموم لازم بودم:)
اما این اولین لبخندی بود که دیدم
که منو از دل تاریکی کشید بیرون
حالا فهمیدم اون صداهایی که میشنیدم صدای این دونفر بود
که اسمشون مامان و باباست
اینجا هنوز از خواب سیر نشده بودم که دیدم
اولین دوستمم کنارم خوابیده
و خب این اولین کفشی بود که پام کردن
که فکر میکنم وقتی که راه رفتن یاد بگیرم باید عوضش کنم چون بهم کوچیک میشه
به دنیا خوش اومدم ؛)