لک‌لکی مهربان «رز» را به منقارش گرفته بود و دور زمین می‌چرخید تا بهترین مادر و پدر جهان را پیدا کند و «رز» را به آن‌ها تحویل دهد. از «بوئنوس‌ آیرس» شروع کرد. شهر شلوغی بود و پر از پدر و مادر. اما خانه «رز» آنجا نبود. «بارسلون» شهر خوبی بود اما مادر و پدر «رز» آنجا نبودند. لک‌لک مهربان شنیده بود شهر زیبایی به نام قزوین در ایران وجود دارد که مادر و پدرهای مهربانی دارد. لک‌لک مهربان خیلی زود به ایران و قزوین رسید. پیداکردن مادر و پدر «رز» اصلا سخت نبود. مهربانی راهش را پیدا می‌کند. پدر و مادر «رز» در خانه چشم‌به‌راه «رز» بودند.  لک‌لک قصه ما به رسالتش عمل کرده بود؛ دنیایی از عشق و مهر و آرامش را به «مرضیه» و «محمدامین» هدیه داد بود.  هنوز یک چیزی کم بود. کوآلا باید لالایی آن‌ها را می‌نوشت... و نوشت...

رز نـــــامه

اولین لحظه‌های رسیدنم به کره زمین
خودمونیم چقدر حموم لازم بودم:)
اما این اولین لبخندی بود که دیدم
که منو از دل تاریکی کشید بیرون
حالا فهمیدم اون صداهایی که می‌شنیدم صدای این دونفر بود
که اسمشون مامان و باباست
اینجا هنوز از خواب سیر نشده بودم که دیدم
اولین دوستمم کنارم خوابیده
و خب این اولین کفشی بود که پام کردن
که فکر میکنم وقتی که راه رفتن یاد بگیرم باید عوضش کنم چون بهم کوچیک میشه
به دنیا خوش اومدم ؛)

سال ۱۴۲۴ شمسی

رز جان، رزِ عزیز وقتی که این نامه را می‌خوانی بیست‌ساله‌ای… نهال کوچکی که روزی در خاک دست‌های ما کاشته شد، حالا سایه‌اش بر جهان افتاده نمی‌دانم چشم‌هایت هنوز همان برقِ بازی را دارند یا غبارِ روزگار کمی تارشان کرده، اما دلم می‌خواهد بدانی که تو را با رؤیا نوشتیم، با امید پروراندیم، با عشق بزرگ کردیم ای کاش بدانی چه دنیایی را برایت آرزو کرده‌ایم… دنیایی که در آن، صدای خنده‌ات خاموش نشود حتی اگر طوفان بیاید، دنیایی که در آن، دلت اگر شکست بدانی هنوز می‌شود دوست داشت، که بغض اگر آمد، جایش در گلو نماند، و اگر روزی گم شدی، خودت را در آغوش خودت پیدا کنی. رزِ من، تو حالا زندگی را طور درگیری لمس میکنی و به فصل‌ها فکر می‌کنی، به دل‌هایی که دوست‌شان داشتی و رفتند، و به دل‌هایی که آمدند بی‌آن‌که بخواهی‌شان. زندگی، گاهی آرام نمی‌گذرد، اما نترس، یاد بگیر با باد برقصی نمیدانم در عصر تو دنیا به چه شکل است هر شکل که هست دوستش داشته باش تو را نه برای بی‌نقص بودن، که برای بی‌واهمه بودن بزرگ کرده‌ایم که اگر افتادی، برخیزی اگر دل بستی، بسوزی و نسازی با دروغ که گاهی ببخشی، گاهی بگذری، و گاهی هم بروی اگر حس کردی ماندن درد دارد رز جان، اگر روزی میان تاریکی آدم‌ها گیر افتادی به یاد بیاور که روزی یکی بود که به چشم‌های تو نگاه کرد و گفت: «تو خودِ روشنی‌ هستی عزیزم با عشق، از دلِ دیروز به آغوشِ امروز تو باور کن هنوز هم همان‌قدر دوستت داریم شاید هم بیشتر اصلا هر لحظه بیشتر از لحظه‌ی قبل...
پیمایش به بالا